درسنامه آموزشی فارسی (1) کلاس دهم
درس 16: خسرو
از سال چهارم تا ششم ابتدایی با خسرو هم کلاس بودم. در تمام این مدّتِ سه سال نشد که یک روز کاغذ و مدادی به کلاس بیاورد یا تکلیفی انجام دهد. با این حال، بیشتر نمرههایش بیست بود. وقتی معلّم برای خواندنِ انشا، خسرو را پای تخته صدا میکرد، دفترچۀ من یا مصطفی را که در دو طرف او روی نیمکت نشسته بودیم، بر میداشت و صفحۀ سفیدی را باز میکرد و ارتجالاً انشایی میساخت و با صدای گرم و رسا به اصطلاح امروزیها «اجرا میکرد»1 و یک نمرۀ بیست با مبلغی آفرین و احسَنت تحویل میگرفت و مثل شاخ شمشاد میآمد و سرِ جایِ خودش مینشست!
قلمرو زبانی: ارتجالاً: بیدرنگ، بدون اندیشه سخن گفتن یا شعر سرودن / رسا: بلند، شیوا / مبلغی: مقداری / آفرین و احسنت: مترادف.
قلمرو ادبی: مثل شاخ شمشاد: تشبیه و کنایه از خوشحال / صدای گرم: حسآمیزی و کنایه از جذاب و دلنشین / کاغذ و مداد و مدرسه: تناسب
قلمرو فکری: 1بیدرنگ و بدون اندیشۀ قبلی، انشا میخواند و با صدای دلنشین و بلند، به قول امروزیها در گفتار و کردار خود نشان میداد.
و امّا سبک «نگارش» که نمیتوان گفت؛ زیرا خسرو هرگز چیزی نمینوشت؛ باید بگویم سبکِ «تقریر» او در انشا تقلیدی بود کودکانه از گلستانِ سعدی. در آن زمان ما گلستان سعدی را از بَر میکردیم و منتخبی از اشعارِ شاعرانِ مشهور و متون ادبی و نِصابُ الصّبیان را از کلاس چهارم ابتدایی به ما درس میدادند. خسرو تمام درسها را سرِ کلاس یاد میگرفت و حفظ میکرد و دیگر احتیاجی به مرور نداشت.
قلمرو زبانی: تقریر: بیان، بیان کردن / از برکردن: حفظ کردن / منتخب: گزیده / نصابالصّبیان: بهرۀ کودکان (نام کتابی)
یک روز میرزا مسیح خان، معلّمِ انشا، که موضوعِ «عبرت» را برای ما معیّن کرده بود، خسرو را صدا کرد که انشایش را بخواند. خسرو هم مطابق معمول، دفتر انشای مرا برداشت و صفحۀ سفیدی از آن را باز کرد و با همان آهنگ گیرا و حرکات سر و دست و اشارتهای چشم و ابرو شروع به خواندن کرد. میرزا مسیحخان سخت نزدیکبین بود و حتّی با عینک دورْ بیضی و دسته مفتولی و شیشههای کُلفتِ زنگاری، درست و حسابی نمیدید و ملتفت نمیشد که خسرو از روی کاغذ سفید، انشایِ خود را میخواند.
قلمرو زبانی: سخت: بسیار / مفتول: سیم، رشتۀ فلزی دراز و باریک / زنگاری: منسوب به زنگار، سبزرنگ / ملتفت شدن: آگاه شدن، متوجّه شدن
قلمرو ادبی: سر و دست و اشارتهای چشم و ابرو: مراعات نظیر / عینک و شیشه و دسته: مراعات نظیر (تناسب)
باری، خسرو انشای خود را چنین آغاز کرد:
«دی که از دبستان به سرای میشدم، در کُنجِ خلوتی از بَرزن، دو خروس را دیدم که بال و پَر افراشته، در هم آمیخته و گَرد برانگیختهاند...»
قلمرو زبانی: باری: القصّه، به هر حال، خلاصه / دی: دیروز / سرای: خانه / میشدم: میرفتم / برزن: محلّه.
قلمرو ادبی: بال و پر افراشتن: کنایه از آمادۀ جنگ شدن / درهم آمیخته و گرد برانگیخته: کنایه از درگیر شدن و سجع
در آن زمان، کلمات «دبستان» و «برَزن» مانندِ امروز متداول نبود و خسرو از این نوع کلمات بسیار در خاطر داشت و حتّی در صحبت و محاورۀ عادی و روزمرّۀ خود نیز آنها را به کار میبرد و این یکی از استعدادهای گوناگون و فراوان و در عین حال چشمهای از خوشمزگیهایِ رنگارنگ او بود.
انشای ارتجالیِ خسرو را عرض میکردم. دنبالهاش این بود: «یکی از خروسان، ضربتی سخت بر دیدۀ حریف نواخت به صَدمتی که «جهان تیره شد پیش آن نامدار.» لاجرم سپر بینداخت و از میدان بگریخت. لیکن خروسِ غالب، حرکتی کرد نه مناسبِ حال درویشان. بر حریفِ مغلوب که تسلیم اختیار کرده، مخذول و نالان استرحام میکرد، رحم نیاورد و آن چنان او را میکوفت که «پولاد کوبند آهنگران.»
قلمرو زبانی: متداول: معمول، مرسوم / محاوره: گفتگو / روزمره: روزانه / ضربت: ضربه / دیده: چشم / نواخت: زد /صدمت: صدمه، آسیب / لاجَرَم: ناگزیر، ناچار / لیکن: ولی، اما / غالب: پیروز / مغلوب: شکست خورده /مخذول: خوار، زبون گردیده / استرحام: رحمخواستن، طلبرحمکردن
قلمرو ادبی: خوشمزگیهای رنگارنگ: حسآمیزی / سپر بینداخت: کنایه از تسلیم شدن / پولاد کوبند آهنگران: تضمین / جهان تیره شد پیش آن نامدار: کنایه از کور شدن و تضمین / غالب و مغلوب: تضاد و اشتقاق / استرحام و رحم: اشتقاق
قلمرو فکری: ناچار تسلیم شد و از میدان فرار کرد؛ اما خروس پیروز، برخلاف روش جوانمردان رفتار کرد. خروس شکست خورده که تسلیم شده بود، طلب رحم میکرد؛ اما خروس پیروز به او رحم نکرد و چنان او را با شدّت میزد که انگار، آهنگران، آهن و فولاد را میکوبند.
دیگر طاقت دیدنم نماند. چون برق به میان میدان جستم. نخست خروسِ مغلوب را با دشنهای که در جیب داشتم، از رنج و عذاب برهانیدم و حلالش کردم. آنگاه به خروس سنگدل پرداختم و به سزایِ عمل ناجوانمردانهاش سرش از تن جدا و او را نیز بِسمل کردم تا عبرتِ همگان گردد. پس هر دوان را به سرای بردم و از آنان هلیمی ساختم بس چرب و نرم.
مخور طعمه جز خسروانی خورش
که جان یابدت زان خورش، پرورش
به دلِ راحت نشستم و شکمی سیر نوشِ جان کردم:
دمی آب خوردن پس از بدسگال
بِه از عمرِ هفتاد و هشتاد سال
قلمرو زبانی: جَستم: پریدم / دشنه: خنجر / برهانیدم: آزاد کردم / سزا: مجازات / بسمل کردن: سر جانور را بریدن / هر دوان: هر دو تای آنها / طعمه: خوردنی، خوراک، غذا / خسروانی خورش: خورش و غذای شاهانه / دلِ راحت: با آرامش / نوش جان کردم: خوردم / بدسگال: بداندیش، بدخواه، دشمن / بِه: بهتر است / «ت» در یابدت: نقش مضافالیه دارد (جانت یابد) / بیت آخر: حذف فعل «است» به قرینۀ معنوی
قلمرو ادبی: چون برق: تشبیه و کنایه از سریع / خروس سنگدل: تشخیص و کنایه از بیرحم / حلالش کردم و سر از تن جدا کردم و بسملکردن: کنایه از سر بُریدن / خسروانی: ایهام: 1- نام قهرمان داستان 2- پادشاه / خورش: ایهام: 1- نوعی غذا 2- خوردن / خورش: تکرار / دم: مجاز از لحظه / دمی آب خوردن: کنایه از لحظهای راحت بودن / عمر هفتاد و هشتاد سال: کنایه از عمر طولانی / هفتاد و هشتاد: جناس ناقص اختلافی و تناسب
قلمرو فکری: تنها غذای شاهانه بخور تا جانت از آن غذا، قوی شود و پرورش یابد / لحظهای آرامش پس از نابودی دشمن، از عمر طولانی بهتر است.
میرزا مسیحخان با چهرۀ گشاده و خشنود، قلم آهنینِ فرسوده را در دواتِ چرک گرفتۀ شیشهای، فرو برد و از پشتِ عینکِ زنگاری، نوکِ قلم را ورانداز کرد و با دو انگشتِ بلند و استخوانی خود کُرک و پشمِ سرِ قلم را با وقار و طمأنینۀ تمام پاک کرد و پس از یک ربع ساعت، نمرۀ بیست با جوهر بنفش برای خسرو گذاشت و ابداً هم ایرادی نگرفت که بچّه جان، اوّلاً خروس چه الزامی دارد که حرکاتش «مناسب حال درویشان» باشد؛ دیگر اینکه، خروس غالب چه بدسگالی به تو کرده بود که سر از تنش جدا کردی؟ خروس، عبرتِ چه کسانی بشود؟ و از همۀ اینها گذشته اصلاً به چه حق، خروسهای مردم را سر بریدی و هلیم درست کردی و خوردی؟ خیر، به قولِ امروزیها این مسائل اساساً مطرح نبود.
قلمرو زبانی: آهنین: فلزی / فرسوده: کهنه / دوات: مرکّبدان، جوهر / زنگاری: منسوب به زنگار، سبزرنگ / کُرک: پشم / ورانداز کرد: به دقت نگاه کرد / وقار: سنگینی، متانت / طمأنینه: آرامش، سکون و قرار / الزام: ضرورت، لازم گردانیدن، واجب گردانیدن.
قلمرو ادبی: چهرۀ گشاده: کنایه از خندان / انگشت استخوانی: کنایه از انگشت لاغر / پس از یک ربع ساعت: مجاز از مدّت طولانی و اغراق
عرض کردم: حرام از یک کفِ دست کاغذ و یک بند انگشت مداد که خسرو به مدرسه بیاورد یا لایِ کتاب را باز کند؛ با این حال، شاگردِ ممتازی بود و از همۀ درسهای حفظی بیست میگرفت؛ مگر در ریاضی که «کُمِیتَش لنگ بود...»1 و همین باعث شد که نتواند تصدیقنامۀ دورۀ ابتدایی را بگیرد.
قلمرو زبانی: حرام از: دریغ از / تصدیقنامه: گواهینامه / کُمیت: اسب سرخ مایل به سیاه / تصدیقنامه: نقش مفعول.
قلمرو ادبی: یک کف دست کاغذ و یک بند انگشت مداد: کنایه از کاغذ اندک و مداد کوچک و کمترین وسایل آموزشی / لای کتاب را باز کند: کنایه از درس خواندن / کُمیتش لنگ بود: کنایه از مشکل داشت.
قلمرو فکری: 1جز در درس ریاضی که ضعیف بود و مشکل داشت.
من خانوادۀ خسرو را میشناختم. آنها اصلاً شهرستانی بودند. خسرو در کوچکی بیمادر شد. پدرش آقا رضاخان، توجّهی به تربیت او نداشت؛ فقط مادربزرگِ او بود که نوۀ پسریاش را از جان و دل دوست میداشت. دلخوشی و دلگرمی و تنها پناه خسرو هم در زندگی همین مادربزرگ بود؛ زنی باخدا، نمازخوان، مقدّس. با قربان و صَدَقه خسرو را هر روز مینشاند و وادار میکرد قرآن برایش بخواند.
دیگر از استعدادهای خداداد خسرو، آوازش بود.
معلّمِ قرآن ما میرزا عبّاس بود. شعر هم میگفت زیاد هم میگفت؛ امّا به قول نظامی «خشت میزد» زنگ قرآن که میشد، تا پایش به کلاس میرسید، به خسرو میگفت: «بچّه! بخوان.» خسرو هم میخواند.
خسرو، موسیقی ایرانی، یعنی آواز را از مرحوم درویشخان آموخته بود.
قلمرو زبانی: اصلاً: در اصل، اصالتاً، از نظر اصل و نَسَب / مقدّس: پاک و پاکیزه، دور از گناه / خداداد: ذاتی، فطری.
قلمرو ادبی: از جان و دل: مجاز از کلّ وجود / دلخوشی و دلگرمی: کنایه از امیدواری و خوشحالی / خشتزدن: کنایه از پُرحرفی و تلمیح / قربان و صدقه: کنایه از اظهار محبّت زیاد و خالصانه.
یک روز که خسرو زنگ قرآن، در «شهناز» شوری به پا کرده بود، مدیر مدرسه که در ایوانِ دراز از برِ کلاسها رد میشد، آواز خسرو را شنید. واردِ کلاس شد و به میرزا عبّاس عِتاب کرد که «این تلاوتِ قرآن نیست. آوازخوانی است!» میرزا عبّاس تا خواست جوابی بدهد، خسرو این بیتِ سعدی را با آواز خوش، شش دانگ خواند:
اشُتر به شعرِ عرب در حالت است و طَرَب
گر ذوق نیست تو را، کژ طبع جانوری
مدیر آهسته از کلاس بیرون رفت و دَم برنیاورد. خسرو همچنان میخواند و مدیر از پشت در گوش میداد و لذّت میبرد که خود، مردی ادیب و صاحب دل بود.
قلمرو زبانی: شهناز: یکی از آهنگهای موسیقی ایرانی، گوشهای در دستگاه شور / عتاب کردن: خشم گرفتن بر کسی، سرزنش کردن / دانگ: بخش، یکششم چیزی / اُشتر: شتر / طرب: شادی / کژطبع: کجطبع، بیذوق، بیاحساس / ادیب: ادبدان / صاحبدل: عارف، آگاه.
قلمرو ادبی: شور: ایهام تناسب: 1- هیجان و غوغا 2- از دستگاههای موسیقی ایرانی با شهناز تناسب دارد / شعر: مجاز از شعرخوانی / بیت سعدی است: تضمین / اُشتر و جانور: تناسب / عرب و طرب: جناس ناقص اختلافی / تو مانند جانوری: تشبیه / دم برنیاورد: کنایه از حرف نزدن
قلمرو فکری: معنی شعر: شتر با شنیدن شعر عرب به وجد میآید. اگر این شادی و نشاط به تو دست ندهد، حیوان بیذوق و بیاحساسی هستی.
یک روز خسرو برخلاف عادت مألوف یک کیف حلبی که روی آن با رنگ روغن ناشیانه گُل و بُتّه نقّاشی شده بود، به مدرسه آورد. همه حیرت کردند که آفتاب از کدام سمت برآمده که خسرو کیف همراه آورده است!
زنگ اوّل، نقّاشی داشتیم. معلمّ نقّاشی ما یکی از سرتیپهای دورانِ ناصرالدّینشاه بود و ما هم او را «جناب سرتیپ» میگفتیم.
خسرو با آنکه کیف همراه آورده بود، دفتر نقّاشی و مداد مرا برداشت و تصویرِ سرتیپ را با «ضمایم و تعلیقات» در نهایت مهارت و استادی کشید و نزد او برد و پرسید: «جناب سرتیپ، این را من از روی «طبیعت» کشیدهام؛ چطور است؟» مرحوم سرتیپ آهسته اندکی خود را جمع و جور کرد و گفت: «خوب کشیدی؛ دستت خیلی قوّت داره!»
قلمرو زبانی: مألوف: خوگرفته / ناشیانه: از روی بیتجربگی / بُتّه: مخفّف بوته / طبیعت: عادت، طبع و سرشت، خو / ضمایم: جِ ضمیمه، همراه و پیوست؛ در متن درس، مقصود نشانهای دولتی است / تعلیقات: جِ تعلیق، پیوستها و یادداشت مطالب و جزئیات در رساله یا کتاب؛ در متن درس، مقصود نشانهای ارتشی است.
قلمرو ادبی: آفتاب از کدام سمت برآمده: کنایه از چه اتّفاقی افتاده / خود را جمع و جور کرد: کنایه از بر خود تسلّط پیدا کردن / دستت خیلی قوّت داره: کنایه از اینکه خیلی مهارت داری / رنگ روغن و گل و بُتّه و نقّاشی: تناسب
خسرو درِ کیف را باز کرد. من که پهلوی او نشسته بودم، دیدم محتوایِ آن کوزههایِ رنگارنگِ کوچکی بود پر از انواع «مربّاجات.»
معلوم شد مادربزرگش مربّا پخته و در بازگشت از زیارتِ قم آن کیف حلبی و کوزهها را آورده بود.
خسرو بزرگترین کوزه را که مربّای بِه داشت، خدمتِ جناب سرتیپ برد و دو دستی تقدیمش کرد. سرتیپ هم که رهاوردی بابِ دندان نصیبش شده بود، با خوشرویی و در عینِ حجب و فروتنی آن را گرفت و بالا کشید و هر وقت مربّا از کوزه بیرون نمیآمد، با سر انگشتِ تدبیر آن را خارج میکرد و با لذّت تمام فرو میداد و به صدایِ بلند میگفت: «الها! صد هزار مرتبه شُکر» که «شکرِ نعمت، نعمتت افزون کند.»
قلمرو زبانی: حلبی: ورق آهن نازک که هر دو روی آن قلعاندود شده باشد / رهاورد: ارمغان، هدیه / حُجب: شرم و حیا / الها و شکر: شبه جمله
قلمرو ادبی: باب دندان: کنایه از مطابق میل / سرانگشت تدبیر: اضافۀ استعاری و تشخیص / فرو میداد: کنایه از خوردن / جملۀ آخر: تلمیح و تضمین
گفتم خسرو، آوازی بسیار خوش داشت و استعدادی فیّاض در فراگرفتنِ موسیقی. وقتی که از عهدۀ امتحانِ سال ششم ابتدایی برنیامد، یکی از دوستان موسیقیشناس که در آن اوان دو کلاس از ما جلوتر بود، به خسرو توصیه کرد که به دنبال آموختنِ موسیقیِ ملّی برود. خسرو بیمیل نبود که دنبال موسیقی برود؛ ولی وقتی موضوع را به مادربزرگش گفت، به قول خسرو، اشک از دیده روان ساخت که ای فرزند، حلالت نکنم که مطربی و مسخرگی پیشه سازی که «همه قبیلۀ من عالمانِ دین بودند.» خسرو هم با آنکه خودرُو و خودسر بود، اندرز مادربزرگِ ناتوان را به گوش اطاعت شنید و پیِ موسیقی نرفت.
قلمرو زبانی: فیّاض: سرشار و فراوان، بسیار فیضدهنده / اَوان: وقت، هنگام / مُطربی: عمل و شغل مطرب؛ مطرب: کسی که نواختن ساز و خواندن آواز را پیشۀ خود سازد / مسخرگی: لطیفهگویی، دلقکی / *خودرُو: خودرأی، خودسر، لجوج / آواز: نقش مفعول.
قلمرو ادبی: اشک از دیده روان ساختن: کنایه از، از روی ناراحتی گریهکردن / به گوش اطاعت شنیدن: کنایه از پندپذیری / گوش اطاعت: اضافۀ استعاری و تشخیص / همه قبیلۀ من عالمان دین بودند: تضمین مصراعی از شعر سعدی.
خسرو در ورزش هم استعدادی شگرف داشت. با آن سنّ و سال با شاگردان کلاسهایِ هشتم و نهم -مدرسۀ ما نُه کلاس بیشتر نداشت- کشتی میگرفت و همه را زمین میزد؛ به طوری که در مدرسه حریفی در برابرِ او نماند. گفتم که خسرو در ریاضیات ضعیف بود و چون نتوانست در این درس نمرۀ هفت بیاورد، با آنکه نمرههایِ دیگرش همه عالی و معدّل نمرههایش 15/75 بود، از امتحان ششمِ ابتدایی رد شد؛ پس ترک تحصیل کرد و دنبال ورزش را گرفت.
من دیگر او را نمیدیدم تا روزی که اوّلین مسابقۀ قهرمانیِ کشتی کشور برگزار شد. خسرو را در میان تُشَک با حریفی قوی پنجه که از خراسان بود، دیدم. خسرو حریف را با چالاکی و حسابگری به قول خودش «فرو کوفت» و در چشم به هم زدنی پشت او را به خاک رسانید. قهرمان کشور شد و بازوبند طلا گرفت. دیگر «خسرو پهلوان» را همه میشناختند و میستودند و تکریمش میکردند ولی چه سود که «حسودان تنگ نظر و عنودانِ بدگهر» وی را به می و معشوق و لهو و لعب کشیدند -این عین گفتۀ خود اوست، در روزگار شکست و خِفّت- به طوری که در مسابقات سال بعد با رسوایی شکست خورد و بی سر و صدا به گوشهای خزید و رو نهان کرد و به کلّی ورزش را کنار گذاشت که دیگر «مرد میدان نبود». این شکست او را از میدان قهرمانی به منجلاب فساد کشید. «فیالجمله نماند از معاصی مُنکری که نکرد و مُسکری که نخورد.1» تریاکی و شیرهای شد و کارش به ولگردی کشید.
قلمرو زبانی: شگرف: عجیب، شگفتانگیز / تکریم: گرامیداشت / تنگ نظر: بخیل، حسود / عَنود: ستیزهکار، دشمن و بدخواه / بدگهر: بدذات، پَست / لهو و لعب: بازی و سرگرمی، آنچه مردم را مشغول کند، خوشگذرانی / خفّت: خواری / رسوایی: بدنامی / منجلاب: محل جمع شدن آبهای کثیف و بد بو / فی الجمله: خلاصه / معاصی: جِ معصیت، گناهان / مُنکر: زشت، ناپسند / مُسکر: چیزی که نوشیدن آن مستی میآورد، مثل شراب
قلمرو ادبی: همه را زمین زدن و فرو کوفت و پشت او را به خاک رسانید: کنایه از شکست دادن / قوی پنجه: کنایه از نیرومند / حسابگری: کنایه از دوراندیشی و احتیاط / چشم به هم زدنی: کنایه از زمان اندک / تنگنظر: کنایه از حسود / به گوشهای خزید و رو نهان کرد: کنایه از گوشه گیری و پنهان شدن / دیگر مرد میدان نبود: کنایه از دیگر پهلوان میدان کشتی و زندگی نبود / میدان قهرمانی و منجلاب فساد: اضافۀ تشبیهی و تضاد / فی الجمله نماند از معاصی مُنکری که نکرد و مُسکری که نخورد: تضمین از کتاب گلستان سعدی.
قلمرو فکری: 1خلاصه از گناهان، هر کار زشتی که ممکن بود، انجام داد و هر گونه شرابی که وجود داشت، خورد.
روزی در خیابان او را دیدم؛ شادی کردم و به سویش دویدم. آن خسرو مهربان و خون گرم با سردی و بیمهری بسیار نگاهم کرد. از چهرۀ تَکیدهاش بدبختی و سیه روزی میبارید. چشمهایِ درشت و پر فروغش چون چشمههای خشک شده، سرد و بیحالت شده بود. شیرۀ تریاک، آن شیر بیباک را چون اسکلتی وحشتناک ساخته بود. خدای من! این همان خسرو است؟!
از حالش پرسیدم؛ جوابی نداد. ناچار بلندتر حرف زدم؛ با صدایی که به قول معروف، گویی از ته چاه در میآمد، با زهرخندی گفت: داد نزن؛ «من گوش استماع ندارم، لِمن تَقول». فهمیدم کَر هم شده است. با آنکه همه چیز خود را از دست داده بود، هنوز چشمۀ ذوق و قریحه و استعداد ادبیِ او خشک نشده بود و میتراوید. از پدر و مادربزرگش پرسیدم.
آهی کشید و گفت: «مادربزرگم دو سال است که مرده است. بابام راستش نمیدانم کجاست.»
گفتم: «خانهات کجاست؟»
آه سوزناکی کشید و در جوابم خواند:
کبوتری که دگر آشیان نخواهد دید
قضا همی بَرَدش تا به سوی دانه و دام
و بدون خداحافظی، راه خود گرفت و رفت.
از این ملاقات، چند روزی نگذشت که خسرو در گوشهای، زیر پلاسی مُندرس، بی سر و صدا، جان سپرد و آن همه استعداد و قریحه را با خود به زیر خاک برد.
قلمرو زبانی: تکیده: لاغر و باریک اندام / زهرخند: خندهای تلخ و مانند زهر / اِستماع: شنیدن، گوش دادن / لِمَن تَقول: برای چه کسی میگویی؟ / قریحه: استعداد، ذوق طبیعی / میتراوید: میچکید / قضا: سرنوشت / پلاس: جامهای کمارزش، گلیم درشت و کلفت / مُندرس: کهنه، فرسوده
قلمرو ادبی: خونگرم: کنایه از با محبّت / سردی: کنایه از بیمهری / نگاه کردن با سردی: حسآمیزی /سیهروزی: کنایه از بدبختی و تناقض / بدبختی و سیه روزی میبارید: استعارۀ مکنیه / چشم مانند چشمه: تشبیه / چشم و چشمه، شیر و شیره: جناس ناقص افزایشی / شیر بیباک: استعاره از خسرو / خسرو مانند اسکلت: تشبیه / صدا از تَه چاه درمیآمد: ضربالمثل و کنایه از صدای ضعیف / زهرخند: حسآمیزی و تشبیه / چشمۀ ذوق: اضافهٔ تشبیهی / من گوش اِستماع ندارم لِمَن تَقول؟: تضمین مصراعی از کتاب گلستان سعدی / خشک نشدن چشمۀ قریحه: کنایه از تمام نشدن و داشتن استعداد/ ذوق میتراوید: استعارۀ مکنیه / آشیان و کبوتر و دانه و دام: مراعات نظیر / کبوتر: استعاره از خسرو و انسانهای گرفتار سرنوشت - دانه و دام: استعاره از خطرات / آشیانه و دام: تضاد / جان سپُرد: کنایه از مُرد / به زیر خاک بُرد: کنایه از نابود کردن و هدر دادن و مُردن.
قلمرو فکری: کبوتری (انسانی) که سرنوشتش مرگ و نابودی باشد، تقدیر او را به سوی گرفتاری و خطر، در دام میکشاند.
عبدالحسین وجدانی
قلمرو زبانی (صفحهٔ 126 کتاب درسی)
1- برای هریک از واژههای زیر، یک «معادل معنایی» و یک «هم آوا» بنویسید.
- قضا: معادل معنایی تقدیر، حُکم / هم آوا غزا / غذا
- مغلوب: معادل معنایی شکست خورده / مقلوب
2- از متن درس، هفت واژه مهمّ املایی بیابید و بنویسید. استماع، استرحام، ضمایم، عنودان، فیّاض، مخذول، مُندرس
3- از متن درس برای هر یک از انواع جمله، نمونههای مناسب بیابید.
- ساده: خسرو، موسیقی ایرانی را از مرحوم درویش خان آموخته بود.
- مرکّب: همین باعث شد که نتواند تصدیق نامۀ دورهٔ ابتدایی را بگیرد.
4- نقش دستوری ضمیرهای پیوسته را در جملههای زیر مشخّص کنید.
الف) دیگر طاقت دیدنم نماند. متمم
ب) (که) جان یابدت زان خورش پرورش. مضاف الیه
قلمرو ادبی (صفحهٔ 126 کتاب درسی)
1- مفهوم هریک از کنایههای زیر را بنویسید.
- باب دندان بودن: مطابق میل
- سپر انداختن: تسلیم شدن
- مرد میدان بودن: اهل جنگ و کارزار بودن
- کُمیت کسی لنگ بودن: ضعیف بودن
2- یکی از شیوههای طنزنویسی، نقیضهپردازی یا تقلید از آثار ادبی است؛ نمونههایی از کاربرد این شیوه را در متن بیابید.
دی که از دبستان به سرای میشدم، در کنج خلوتی از برزن، دو خروس را دیدم. ... (به تقلید از گلستان)
آوردن آیه، حدیث، مصراع یا بیتی از شاعری دیگر را در میان کلام، «تضمین» میگویند؛ نمونه:
زینهار از قرین بد، زنهار
قِنا ربّنا عذابَ النّار
سعدی
3- همانطور که میبینید سعدی در سرودۀ خود، بخشی از آیهای از قرآن کریم (سوره بقره/آیه 201) را عیناً آورده است. نمونهای از تضمین را در متن درس بیابید.
با صدای بلند میگفت که: «الها! صد هزارمرتبه شکر» که «شکر نعمت نعمتت افزون کند»
قلمرو فکری (صفحهٔ 127 کتاب درسی)
1- دربارۀ ارتباط مفهومی سرودۀ زیر با متن درس توضیح دهید.
متناسب با حسودان تنگ نظر و عنودان بدگُهر وی را به می و معشوق و لهو و لعب کشیدند.
با بدان کمنشین که صحبت بد
گرچه پاکی تو را پلید کند
آفتابی بدین بزرگی را
لکهای ابر ناپدید کند
سنایی
2- به سرودههای زیر از سعدی توجّه کنید. هریک با کدام قسمت از متن درس، ارتباط معنایی دارند؟
هر آن که گردش گیتی به کین او برخاست
به غیر مصلحتش رهبری کند ایّام
کبوتری که دگر آشیان نخواهد دید / قضا همی بَردش تا به سوی دانه و دام
چه وجود نقش دیوار و چه آدمی که با او
سخنی ز عشق گوید و در او اثر نباشد
اُشتر به شعرِ عرب در حالت است و طَرب گر ذوق نیست تو را کژ طبع جانوری
3- اگر شما به جای نویسنده بودید، این داستان را چگونه به پایان میرساندید؟
درک و دریافت (صفحهٔ 129 کتاب درسی)
1- به نظر شما، چرا شخصیت اصلی قصّه، به چنین سرنوشتی دچارشد؟ به دلیل ساده لوحی بیش از حد
2- دربارۀ لحن و بیان داستان توضیح دهید.
«لحن» ایجاد فضا در کلام است. شخصیتها را از طریق لحن آنان میشناسیم. لحن میتواند رسمی، غیر رسمی، صمیمانه، جدی و طنز واره باشد. لحن در این درس طنز گونه است و راوی با استفاده از این لحن، سادگی و دهن بین بودن انسان را نقد کرده و زیانهای آن را نشان داده است.